سعدي
و پیر جهاندیدة شیراز شیخ اجل سعدی[1] وقتی از سفر بازمیگشت دَرِ خانهاش را میزد و کولهبارش را میگشود و گلهای معطر گلستانش را در گلدان روح تشنهاش میکاشت و او را به بوستانش مهمان میکرد و با هم چه گفتنیها و سخنها که نداشتند:
....... یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق گشته، آنگاه که از این معاملات باز آمد یکی از یاران به طریق انبساط گفت:
ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟
گفت: خواستم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را،
چون به گل رسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
- از دیباچه گلستان سعدی
عشق در عالم نمی گنجد خداست