سعدي

و پیر جهاندیدة شیراز شیخ اجل سعدی[1] وقتی از سفر بازمی‌گشت دَرِ خانه‌اش را می‌زد و کوله‌بارش را می‌گشود و گل‌های معطر گلستانش را در گلدان روح تشنه‌اش می‌کاشت و او را به بوستانش مهمان می‌کرد و با هم چه گفتنی‌ها و سخن‌ها که نداشتند:

....... یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق گشته، آنگاه که از این معاملات باز آمد یکی از یاران به طریق انبساط گفت:

ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟

گفت: خواستم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را،

چون به گل رسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز      کان سوخته را جان شد و آواز نیامد


این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند          آن را که خبر شدی خبری باز نیامد

- از دیباچه گلستان سعدی

800x600

و چون سیمای عشق و عدالت رخ در نقاب خاک کشید و جان ملکوتی‌اش در حریم ستر ملکوت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر مقیم گشت، فرزند برنایش، امام و مقتدای شیفتگان ولایت علوی با لوای مظلومیت سبز، حسن بن علی علیه‌السلام، به خطبه ایستاد و خداوند را ستود و بر او ثنا گفت و بر پیامبر درود فرستاد و سپس فرمود:

«هان امشب مردی درگذشت که پیشینیان به او نرسیده‌اند و آیندگان هرگز مانند او را نخواهند دید.

کسی که نبرد می‌کرد و جبرئیل در طرف راست و میکائیل در طرف چپ او بودند.

بخدا قسم در همان شبی وفات کرد که موسی بن عمران درگذشت و عیسی به آسمان برده شد و قرآن نازل گردید.[1]»

و پس از علی (علیه‌السلام) زمین یتیم گشت و زمان تنها ماند و آسمان پر از ستاره‎های غربت.

و پس از علی (علیه‌السلام) دیو جهل و نیرنگ بود که بر جان آدمیان حکم می‎راند و مردمان در زیر لوای خدعه و تزویر جان‌های تشنة خویش را به سراب سپردند و در کویر جهل خویش به هلاکت افتادند.



[1] - تاریخ یعقوبی، جلد دوم، ص 140.