تو رسول نور و پاکی
شمع جانسوزی معلم چشمۀ لطف خدا باران
نوری ای معــــــــلم آسمان پر فـــــــروغ
علم و تقـــــوی و ادب ابر رحمت بر کویر
تشنۀ جهـــــلی معلـــــم چلچراغ صبر و ایمان
نور علـــــم و دانشی جان عشق و معرفت سر
چشمۀ نوری معلم یاد دادی با کلامـــــت
حرف حرف زنــــدگی پرورش دادی روانم با
کلامـــت ای معلــــــم رهنمونم کرده ای سوی
صـــــــــراط مستقیم حمد تو حمد خـــــــدا
معنای الحمـــــدی معلم تو رسول نور و پاکی
دشـــمن جهل و سیاهی سورۀ نون و قــــــــــلم
تفسیر قـــــــرآنی معلم کوثر دانش ز جهــــدت
تا فـــــــلک فواره زد وز ملک بالاتری برعــــــــــرش
اعلایی معلم از شعاع شمــــــع تو
بزم ادب روشـــــــن شده شمـــــــــع بزم
عارفان و جان ایمــــــانی معلم خوش نظر اندیشه اش
صیقل گرفت از مهر تو تابناک این گوهر شعرم
نثـــــــــــارت ای معلم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:44 توسط حزین خوش نظر |
دیر بازی آن لبان را دوختند
آتشی بر پیکرش افروختند
خار در چشمش نشسته یار من
استخوان اندر گلو مولای من
زخم من زخم تمام تیر هاست
مرهم زخمم همه شمشیر هاست
ای سکوت زخم ها فریاد ها
بشکنید ای بغض ها ای ناله ها
سینه ام زخم همه تاریخ ها
تا ابد ریش است زخم میخ ها
من چه دل نازک شدم باید برم
تا مدینه پا برهنه می دوم
ای مدینه زخم تو آتش گرفت
شعله اش بر دامن زهرا (س)گرفت
میخ ، در پهلوی زهرا (س)چون نشست
پهلوی ام ابی هارا شکست
وای من ، ای وای من، ای وای من
ناله و فریاد زد زهرای(س) من
عالم امکان در آتش شعله ور
آسمان و این زمین شد در به در
حیدر کرار هستی یا علی(ع)
ذوالفقارت در غلافست ای علی(ع)
یا علی(ع) فریاد کن فریاد کن
قلب زهرا (س) را کمی دلشاد کن
میخ در پهلوی زهرا (س) را شکست
حرمت ام ابی هارا شکست
یعنی ای امت محمد(ص) را شکست
پس چرا باید در این غوغا نشست
می زنم فریاد تا مرهم شوم
دل بر آتش می زنم تا وا شوم
کاشکی میخی در آن ، در می نبود
آتشی در شهر پیغمبر (ص)نبود
جبرئیل ، ای جبرئیل ، ای جبرئیل
شعله های آتش این در ببین
خانه عشق خدا آتش گرفت
شعله بر دامان پیغمبر (ص)گرفت
تیر در چشم علی(ع) منزل گرفت
زخم صد شمشیر در عالم گرفت
لب فرو بسته ولی فریاد داشت
در دل مولا هزاران شعله داشت
آتش آن خانه عالم را بسوخت
تا ابد هستی امکان را بسوخت
یا علی(ع) فریاد کن ، فریاد کن
یک کمی شعر حزینم شاد کن
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:35 توسط حزین خوش نظر |
.................
مدینه مشرقی ترین گوشۀ زمین و آفتاب از مدینه طلوع می کند . و خورشید از آنجا
متولد می شود و به همه عالم سر می کشد و گرمایش را و نورش را به تمام ذرات هستی می
بخشد . جای پر جبرئیل در
آسمان مدینه هنوز نقش بسته است . سفر به مدینه سفر به سرزمین
عشق های آسمانی است . آنجا آسمان با زمین
یکی می شود و تو می توانی دست دراز کنی و ستاره ها در انگشتانت بنشینند . می توانی سیب ماه را
از شاخۀ آسمان بچینی . می توانی خورشید را
در آغوش بگیری . می توانی در کنار
فرشتگان بال بکشی به هفت آسمان . زمین مدینه یک قطعه
از خاک بهشت است و نه ................ که همۀ بهشت است . بهشت که بی نور نمی
شود و نور از مدینه طلوع می کند . بهشت بدون مدینه کویر
خشک و سوزانی بیش نیست . بهشت بوی یاس می دهد
و یاس در مدینه است . بهشت پر از شقایق است
و پر از گلبوته های سرخ محمدی . شیر عشق از سینه های
مدینه می جوشد و در نهرهای بهشت جاری می شود . و شرابهای بهشتی در
جام و سبوی مدینه است . کوثر در مدینه است . مدینه در بهشت است و
بهشت در مدینه . بقیع در مدینه است . و مدینه است و بقیع .
و بقیع بوی یاس می
دهد و مدینه که یاس را گم کرده است . و کوثر در خانۀ علی
(ع) و خورشید روزهای تاریکش و مهتاب شبهای اندوهبارش که پس از وفات پیامبر غدیر
تنها ماند و بیست و پنج سال سکوت دل تاریخ را مجروح با یکدنیا حرف برای نگفتن که
محرمی جز چاههای مدینه نبود . و کوثر در خانۀ علی
(ع) جانش از بی حرمتی ها زخم خورده و قلبش از حزن و اندوه رحلت پیامبر و تنهائی و
غربت علی در هم فشرده . یاس کبود با پهلوی
شکسته و داغ غنچه ای ناشکفته و دیوار و در نیم سوختۀ خانۀ علی (ع) . و تاریخ چه شرمگین و
سرافکنده از این روزهای سیاه . و علی ماند و داغ
فاطمه (س) و مدینه که یاس را گم کرده است . و تاریخ با سکوت خویش
راز دار اسرار مکتوم علی (ع) . و پیامبر (ص) و دختر
یکدانه اش ، فاطمه اش ، پارۀ جگرش ، و سفارش هایش به این امت بد عهد که چه زود به
دست فراموشی سپردند که دلهای سیاهشان آئینه های زنگار گرفته ای بود که هیچ تصویری
را جز سیاهی ها نشان نمی داد . و تاریخ ماند و تصویر
تابناک قامت خمیدۀ یاس . و یاس که از مدینه به
آسمان پر کشید و زمین در سکوتی سنگین و بی هیچ نشانی . و این مزد رسالت
پیامیر بود که از آنان هیچ اجر و مزدی نخواست : الا المودة فی القربی
. و شبهای علی بعد از
فاطمه چه سنگین و تاریک و سرد . و اندوه مونس دل
تابناک علی که پس از فاطمه (س) بر او چه گذشت و دیوار خانه هنوز بوی یاس می دهد . و هر نگاه او به در
نیم سوخته ، دشنه ای بر جان خسته و دردمندش . و صبر او را جز
چاههای مدینه هیچ کس درک نکرد ..............
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:9 توسط حزین خوش نظر |
آخر این گلزار هســتی باغــــــــــبانی داشـــته آخر این مرغ چمن نغــــــــمه ز جائی داشـــته بر خـــــــزان گر رنگ غم پاشــیده نقاش فلک این بهــــــار مست هم صورت نگاری داشـــته ابر رحمت گر بـــــبارد بر زمین صد بار گفت ابر هــــــــم در آسمــــــان عشق نگاری داشـته بر چمـن دست فلک صد عطر و رنگ گل نهاد گل ز گلخانه بگوید این چمن هم باغبانی داشـته بلبلی سر مست از جام و سبـــــــــوی لاله گفت لاله زار باغ جنت خونبهــــــــــــــائی داشـــــته خوش نظر سرمست از جام می و عطر حضور چشم سوی آسمــــــــــــان بر لب دعائی داشـــته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:46 توسط حزین خوش نظر |
و ققنوس
ساحران لاپُني را ديده بود كه جادوگراني بودند كه براي انجام مراسم عجيب و ترسناك
خود كودكان خردسال
را قرباني مي كردند تا با شياطين ارتباط برقرار سازند . و اكيدنا را
ديده بود كه زني زيبارو با گونه هايي زيبا و چشماني درخشان كه نيمۀ ديگرش ماري
عظيم بود . و سيلا الهۀ
شب كه نيم تنۀ بالايي اش با سر تعدادي سگ هار در عذاب بود . و نيم تنۀ زيرينش با
اندام زني جوان و
زيبا مزين بود ودر پايان دُمي همچون دلفين هاي دريايي از بدنش آويزان بود . و بعليال را
ديده بود كه مردان بدنام سدوم به او تعلق و سرسپردگي داشتند . و مردان سدوم
قوم لوط بودند ، و مردان شهر جَبعه نيز همانند آنان . و ققنوس معبد
معروف زئوس را در شهر دُدُن در يونان باستان ديده بود كه هاتفان معبد بر خلاف سايرمعابد مجاز به
رقصيدن و آواز خواندن نبودند ، و همه چيز در حالتي بسيار جدي صورت مي گرفت . و هاتفان با
توسل به انواع شيوه ها به پيشگويي آينده مي پرداختند .
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 12:56 توسط حزین خوش نظر |
و ققنوس پيش
از اين در سرزمين مصرتايفُن را ديده بود كه مصريان او را به عنوان خداي خويش درقالب مردي سرخ
موي و بي اندازه زشت و كريه پرستش مي كردند . و مردان سرخ
موي را نيز در پاي بت خويش قرباني مي نمودند . و بعد ها
مردان سرخ موي جاي خويش را به گاوهاي حنايي رنگ دادند . و در كنعان و
فنيقيه نزد عمونيان بت بسيار ترسناك و بي رحم مُلُك پرستش مي شد . و اين بت همان
مُلُك – بعل ، بت بسيار معروف سرزمين كارتاژ بود . و ققنوس به
چشم خويش ناباورانه مي ديد كه راهبان اين خداي بي رحم در جنوب شرقي اورشليم دردرۀ حنوم يا
هنوم كودكان خردسال را براي قرباني كردن بر روي بازوان اين بت عظيم برنجي قرار مي دادند . و
درون مجسمۀ آهنين را با توده هاي بزرگي از هيزم چنان حرارت مي بخشيدند كه قرباني
بينوا با بدترين نوع شكنجه پس از ساعت ها رنج خاكستر
مي گرديد . در هنگام
قرباني كردن ، كاهنان و سربازان با صداي بلند به طبل زني مي پرداختند تا صداي فريادهاي گوشخراش پسران
و دختران خردسال كه زنده زنده در آتش قرباني مي شدند را خفه سازند . و مُلُك بت
برنجيني كه به شكل موجودي با سري همچون گوساله و بازوهايي باز كرده داشت ، فرزندان آنان را به عنوان قرباني در آغوش مرگبار خود مي
پذيرفت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 16:10 توسط حزین خوش نظر |
و هر گلي و
گلبرگي ، برگ سبزي ، سبزي چمني ، و هر سنگي و صخره اي ، و هر كوهي و تپه اي ، و آسمان با
تمام ستارگانش ، و خورشيد و ماه مهاجران كوي تواند . كه هر ذره اي
دلش به عشق تو گرفتار . و حرم دل پر
از كبوترهايي است كه هر صبح و شام به هواي كوي تو مي پرند . و آوازشان
تكرار نامكرر نام مقدس توست . و مگر دريا با
هر موجش ترا صدا نمي زند . و زمزمه هاي
رودهاي خروشان تكرار نام توست . و آواز هر
پرنده اي و سكوت هر دشتي و فرياد هر كوهي . آواز باد در
دل جنگل ، و رقص برگ ها روي شاخه ها ، و رقص ماهي ها در دل آبهاي خروشان درياها .
و طپش هر دلي
، و روشني هر چشمي ، و ضربان هر نبضي ، و رويش هر جوانه اي ، و ترنم هرجويباري . و آواز دسته جمعي گنجشكان هر صبح و شام كنار
پنجره . و فريادشان و
سكوتشان و پروازشان . و خورشيد كه
عمري ست هر صبح در تمناي تو سر از مشرق برمي كند و هر شب در چاه مغرب فرومي رود .
و ماه كه
سرگردان توست . و خندۀ گل ، و
گريۀ ابر ، و كوير در حسرت زلال ديدار تو . و تمام كائنات
تجلي گاه فروغ توست . فسبحان الله
حين تمسون و حين تصبحون روم – 17 ( پس تسبيح و
ستايش خدا را گوئيد هتگامي كه شام كنيد و هنگامي كه صبح كنيد . ) و له الحمد في
السموات و الارض و عشيآ و حين تظهرون
روم – 18 ( و سپاس اهل
عالم در آسمان ها و زمين مخصوص اوست و شما نيز در تاريكي شب و نيمروز به ستايش او
مشغول شويد . )
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:58 توسط حزین خوش نظر |
كجايند آنان كه در وصفشان رفته است :
و سقاهم ربهم شرابآ طهورآ كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها كاش بال وپري داشتيم به وسعت عشق و پرواز تا بلنداي خورشيد تا سوختن در آتش ديدار و ما مسافريم و بيقرار و بار توكّل مي بنديم . و توكل علي الحي الذي لا يموت ( و توكل كن بر آن زنده اي كه هرگز نمي ميرد ) و در كجاوۀ انس مي نشينيم . و در زير باران رحمت بي دريغش غبار از دل فرو مي
شوييم كه : يدخل من يشاء في رحمته ( ودر رحمت خود هر كه را
مي خواهد داخل مي كند ) و هدايت از او مي طلبيم يهدي الله لنوره من يشاء (خداوند هر كه را
بخواهد به نور خود هدايت مي كند كه : الله نورالسموات والارض خداوند نور آسمان ها و زمين است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:38 توسط حزین خوش نظر |
انسان اين گل سر سبد آفرينش اين بلندترين و شيواترين غزل هستي اين دردانۀ ملكوت ، كه فرشتگان را به سجده وا
داشت و عالم به اسماء الله ، كه پايش در خاك و سر درملكوت ، و ديدگانش همچنان به آسمان خيره مانده
است . اين ني جدا مانده از نيستان . و حديث ني دل را بيقرار مي كند و ياد نيستان در
او بيدار مي شود ، و از جهان و هر چه در آن است بيگانه مي شود و سر در حلقوم چاه خويش فرو مي
برد و اين حديث نامكرر فراق را مدام در گوش جان خويش تكرار مي كند . انسان اين قلم عشق در دستان هنرمند خداوند . ن والقلم و ما يسطرون سوگند به قلم و آنچه مي نگارد . و انسان از درد خويش مي گويد ، مي گريد ، فرياد
برمي دارد و جانش در تلألؤ آفتاب بلند عشق مي شكفد . يك مشت خاك كه به او جرأت بخشيدي كه ترا آرزو
كند ، با تو حرف بزند ، براي تو بنويسد ، براي تو بخواند ، براي تو بخندد و براي تو گريه
كند .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:20 توسط حزین خوش نظر |
و باغ پر بود از رايحۀ دل انگيز سيب و عطر سيب
در هوا موج مي زد . مي رفت و ديو در قفاي او تنوره مي كشيد . مي رفت و اژدهايي آتشخوار در وجودش به مكر خفته
بود . نفس اژدرهاست او كي خفته است از غم بي آلتي افسرده
است و باغ پر بود از رايحۀ دل انگيز سيب و عطر سيب
در جانش مي پيچيد . آفتاب رخوتناك نفس اشعه هاي طلائي اش را به روي
شاخه و برگ ها منعكس مي كرد و نقش دل انگيزسيب در سينه اش جان مي گرفت .
التهاب و عطش با هر نفسش در هوا منتشر مي شد . ساقه هاي سيب در هوا مي رقصيدند . و دستانش به اندازۀ خواهش يك سيب بر شاخه ها قد
كشيدند . وسوسه اي هراس انگيز ولي مطبوع قلبش را از سينه
بيرون مي كشيد . عطر سيب در جانش مي پيچيد . و ناگهان سيب در دستانش جان گرفت . خون دلش بود كه در رگ هاي سيب مي دويد . گرم بود و سرخ ، و ضربان هايش او را به هراسي
هولناك دچار مي كرد . به زانو درآمد . از تنور سينه درد مي جوشيد و لبانش توان هيچ
سخني نداشت . سيب در دستانش مي طپيد . و چشمانش چه پر شتاب و بي امان مي باريدند . كاش فريادي ، ناله اي ، شكوه اي . با تمام توانش دستانش را به آسمان بلند كرد . و
اشك امانش نمي داد . و او كه لبانش توان هيچ سخني نداشت ، ناگهان نام
مقدس تو ............. بر لبانش . بسم الله الرحمن الرحيم بنام خداوند بخشندۀ مهربان و پژواك فرياد
فرو خورده اش نام مقدس تو بود كه نه بر لبانش ، كه در جانش نشست . او اسم اعظم
را يافته بود . و نام مطهرت
مرهم تمام دردهاي بي التيام . با تمام
نيرويي كه در او باقي مانده بود پنجه هايش را درون سيب فرو برد و سخت فشرد . و ناگهان سيب
در دستانش اناري شد پُر از تَرَك ، و خون از پنجه
هايش فرو مي باريد . و ديد كه قلبش
هزار پاره شده است ......................... و سيب هنوز
روي شاخه مي درخشيد . دردي سينه سوز
و بي امان به جانش چنگ انداخته بود . گريخت . و انسان اگر
مي گريزد از خويش مي گريزد . ديگر بهشت جاي
ماندنش نبود . هبوط كرد . ققنوس - فصل2
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:15 توسط حزین خوش نظر |